خواهرش

درخواست حذف این مطلب

امشب همسر که اومد پرسید فردا برنامه ت چیه؟ گفتم میرم سر کار. پرسیدم کاری داری؟ گفت نه. خواهرم میخواست بیاد! گفته حوصله م سررفته! 


هیچی نگفتم. فعلا که کنسل شد ولی موندم تو رو و نفهمی اینا. الان بهشون بگی می گن تو که درگیر نبودی و به تو ربطی نداره. 


بعد میخواد بیاد یا هی از کاسه بشقاب و فرش و مبلش بگه یا از دعواش و بدی شوهرش! یا هی بپرسه منو برای کار نخواستن؟ انگار نه انگار چه غلطی کرده. از بس کاراش رو به روش نیاوردن.


ولی من واقعا دوست ندارم ببینمش. حوصله حرفای احمقانه و تکراریش رو ندارم. دیگه م نمی تونم با درددل هاش همراهی کنم. چون حرصم گرفته از رفتارش. الان اصلا حس دلسوزی ندارم و ترجیح میدم نبینمش.


جالبه که حتی وقتی میخواد پیش من بیاد به من نمیگه. به داداشش میگه! 


این هفته که دیگه وقت نمیشه بیاد چون روزای بعدم درگیرم. هفته بعد بخواد دوباره بگه باید یه جوری بگم نه. بگم هروقت همسر هست بیاد. من کاری ندارم باهاش. حرفاشم ناراحتم میکنه. دلیلی نداره چند ساعت تحملش کنم.