امروز

درخواست حذف این مطلب

ب دیر رفتم خونه. دو ساعت بعدشم م اومد خونه مون و یکی دو ساعتی بودن. الان مهمون که میره همسر همه چی رو مرتب میکنه و ظرفارو میشوره. 


ب اصرار داشت امروز استراحت کنم. گفت پشت سر هم به خودت فشار نیار. صبحم داشت میرفت گفت استراحت کن.


راستش هم اینه که بدنم از دیروز خسته س و شاید بد نبود استراحت می . ولی از ترس اومدن خواهرش اومدم! می شد بگم خسته م و اینا. ولی ترجیح دادم فعلا نگم و با همین برنامه عادی و غیرمستقیم بگم نیاد. 


هنوز موضوع دعوت دختر م حل نشده.پریشب موقع خواب همسر گفت صحبت میکنیم و نمیخوام ناراحت باشی و بخاطر تو هر کاری می کنم و اینا. ولی من از تکرار این بحث ها ناراحت بودم. از اینکه هر دعوت و برنامه ای با استرس جلو میره تا به نتیجه برسه و عملا لذتی توش نیست. منم نمی تونم مثل همسر از فامیل ببرم.


دیروز همسر دیر رفت و هی تلاش کرد من خوب باشم و من خوب نبودم و اونم ناراحت شد و گفت با ناراحتی و قهر حرفارو جلو میبری.


منم وقتی خیلی ناراحتم نمی تونم حرف بزنم. تو راه و نوشتنی یکم حرف زدیم و گفتم مدام استرس دارم بابت هر موضوعی. همسر می گفت من بهت میگم حرف بزن و نمی زنی. گفتم چون تو شنونده خوبی نیستی. گفت هر حرفی رو بحث و دعوا معنی نکن. به نظرش این صحبت ها عادیه ولی من می گم بعد سه سال یه چیزایی نباید مدام تکرار بشه. اون میگه اشکال نداره و طبیعیه. 


ب آروم بودیم ولی همسر شوخی نمی کرد. حرفی هم از موضوع نزدیم. خیلی هم وقت نبود چون مهمون اومد. البته احتمالا خستگی کار هم بوده. تو کارش خیلی بحث و فشار هست.


امشب باید صحبت کنیم. امیدوارم حل بشه.